شعرافسانه  چاپ

تاریخ : دوشنبه 30 بهمن 1391 در ساعت 06:50 ق.ظ

 

می شود بی تو از این شهر سفر کردن و رفتن       بی پــیامی به تو با قهــر گذر کــــردن و رفـتن 

می شــود صفحـه ی هر خاطـره را پاره نمـودن       می شود یاد تو را دست به سر کردن و رفتن 

مـی شـــــود دورتــر از ســـیطره تیــر نگـــاهــت       بــه بلــندای تـــو از دور نظـــر کـــردن و رفتــن 

می شود عهــد تو را مثل تو یکسویه شکستن       همه عمر به انــدازه ی تو ســـر کردن و رفتن 

می شــود به دریـــا زد و بیـــهوده شــــنا کـــــرد       بی هراس از شکم موج خــطر کردن و رفتـن 

 

ولی ای دوست به قرآن که حقـیقت به جز این است    

کــی شــود یک نفس از عشق حــذر کردن و رفتن  



این شعر زا از وب خواهری افسانه گرفتم البته که خیلی زیبا بود

داداش بیچاره ام  چاپ

تاریخ : یکشنبه 29 بهمن 1391 در ساعت 01:42 ق.ظ



به چشم هایت بگو ...

آنقدر برای دلم ..... رجز نخوانند ...

من اهل جنگ نیستم ...

شـــاعـــرم !

خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم ...

شعری می نویسم ، آنوقت

اگر توانستی ...


مرا در آغوش نگیر ...


عاشق این نوشته ی زهرا هستم ممنون عزیزم زهرای گلم بوس



...............................................................................................................


داداشم کوچیکه  همیشه با بچه های من خیلی شوخی میکنه والابوخودا


پسرهای منم تا میخوره بیچاره را لگد کوبش میکنن اینم والابوخودا


یه روز اومد نشست پیشم و گفت آجی جونم الان خیلی کیفبدم


اینم دندونهای مسواک نزده گفتم جووووووووووووون آجی


گفت رضا و حمید دفعه آخر که بهم زدن 3 روزه توی خونه خوابیدم خیلی بدنم درد گرفته


3 روزه دارم آب هم با نی میخورمروم سیاه ببخشید...........


منم پاشودم یه پیروکسیکام و دوتا ویکس و رزماری مسکن داشتم بهش دادم


بیچاره یه نگاه به پمادها کرد و گفت : فک کردم بهشون میگی دیگه اینطور نزنن


تو فقط بهم پماد مسکن دادیمنم بهش گفتم من نمیتونم چلوی اونها را بگیرم بهت نزنن ولی


میتونم بهت پماد مسکن بدم تا اینقدر درد نکشیوالابوخودا کی حریف این پسر انگوریها میشه


شما چندتا از خواهری خود پماد مسکن هدیه گرفتید

( تعداد کل: 20 )
   1       2       3       4       5       ...       10    >>